تبليغاتX
حور العین
دنیا خوابی است که اگر آن را باور کنی پشیمان می شوی. مولا علی ع
بس شنيدم داستان بي کسي بـس شنيدم قصه دلواپسي
قصه عشـق از زبان هر کسي گفته اند از ني حکايتهابسي
حال از من بشنو اين افسانه را
داسـتان اين دل ديوانـه را
چشمهايش بويي از نيرنگ داشت دل دريغا ! سينه اي از سنگ داشت
با دلـم انگار قـصد جنگ داشت گويـي از با من نشستن ننگ داشت
عاشقم من، قصد هيچ انکار نيست
ليک با عاشق نشستن عار نيست
کار او آتش زدن؛ من سوختن در دل شب چشم بر در دوختن
مـن خريدن نـاز او نفروختن باز آتـش در دلـم افـروختن
سوختن در عشق را ازبر شديم
آتشي بوديم و خاکستر شديم
از غم اين عشق مردن باک نيست خون دل هر لحظه خوردن باک نيست
از دل ديـوانه بردن باک نيست دل که رفت از سـر سپردن باک نيست
آه! مي ترسم شبي رسـوا شوم
بدتر از رسوايي ام، تنـها شوم
واي بر اين صيد و آه از آن کمند پيش رويم خنده، پشتم پوزخند
بر چنـين نامهـربانـي دل مبند دوستان گفتند و دل نشـنيد پند
پيش از اين پند نهان دوستان
حال هـم زخم زبان دوستان
خانه اي ويران تر از ويرانه ام من حقـيقت نيستم، افـسانه ام
گر چه سوزد پر، ولي پروانه ام فاش مي گويم که من ديوانه ام
تا به کي آخر چنين ديوانگي؟
پيلگي بهـتر از اين پروانگي!
گفتمش:آرام جـانـي، گفت:نه گفتمش:شيرين زباني، گفت:نه
مي شود يک شب بماني، گفت:نه گفتمش:نامهـربانـي،گفت:نه
دل شبي دور از خيالش سر نکرد
گفتمش؛ افسـوس! او باور نکرد
چشم بر هم مي نهد،من نيستم مي گشـايد چشم، من من نيستم
خود نمي دانم خدايا! کيستم يکـنفر با مـن بگويد چيسـتم؟
بس کشيدم آه از دل بردنش
آه! اگـر آهم بگيرد دامنش
با تمـام بي کسي ها ساختم دل سپردم، سر به زير انداختم
اين قماري بود و من نشاختم واي برمـن، ساده بودم باختم
دل سپردن دست او ديوانگي ست
آه!غير از من کسي ديوانه نيست
گريه کردن تا سحر کار من است شاهد من چشم بيمار من است
فکر مي کردم که او يار من است نه، فقط در فکر آزار من است
نيت اش از عشق تنها خواهش است
دوستت دارم دروغـي فاحش است
يک شب آمد زير و رويم کرد و رفت بغض تلخي در گلويـم کرد و رفت
پايـبند جسـت وجويم کرد و رفت عاقـبت بـي آبرويم کرد و رفت
اين دل ديوانـه آخر جاي کيست؟
وانکه مجنونش منم ليلاي کيست؟
مذهب او هر چه بادابـاد بود خوش به حالش کاين قدر آزاد بود
بي نياز از مستي مي شاد بود چشـمهـايش مسـت مادرزاد بود
يک شبه از عمر سيرم کرد و رفت
بيست سالم بود، پيرم کرد و رفت
+ نوشته شده در  2007/5/17ساعت 22:9  توسط  Mariama Qeyam مریما قیام  | 

عشق مثل گنجشک مي مونه اگه محکم بگيريش تو دستات مي ميره اگه شل بگيريش فرار مي کنه پس بايد يه جوري بگيريش که تو دستات خوابش ببره
ــــــــــــــــــــــ

سالها پيش كه از كنار دريا عبور كردي ! اما هنوز مو جها براي بوسيدن جاي پايت ميايند و مي روند

ــــــــــــــــــــــ

 دو تا ماشين با هم تصادف مي‌كنند. افسر مياد و مي‌پرسه: كدومتون مقصر بوديد؟ غضنفر ميگه: والله من خواب بودم، نديدم از ايشون بپرسيد .
ـــــــــــــــــــــ

 از عارفی بزرگوار پرسیدند : آدم و ابلیس هر دو در بهشت گناه کردند... چه شد که آدم بخشوده و ابلیس ملعون شد ؟ گفت: گناه آدم از شهوت بود وگناه ابلیس از عُجب و تکبر بود... و عُجب و تکبر در نزد خداوند بخشش پذیر نبود.
ـــــــــــــــــــــ

ساعت ? بامداد قراره عقب مونده ها شفا بگيرن اس ام اس زدم خواب نموني
ـــــــــــــــــــــ

زندگي زيباست نه به زيبايي حقيقت حقيقت تلخ است نه به تلخي جدايي جدايي سخت است نه به سختي تنهايي

ــــــــــــــــــــــ

                زن و ضرب المثل

زن فقط يک چيز را پنهان نگاه مي‌دارد آنهم چيزي است که نمي‌داند.

وقتي زن خوب در خانه باشد، خوشي از در و ديوار مي ريزد.

انتخاب زن و هندوانه مشکل است.
بدون زن، مرد موجودي خشن و نخراشيده بود.
کاري را که شيطان از عهده بر نيايد زن انجام مي‌دهد.
کسي که زن ثروتمند بگيرد آزادي خود را فروخته است.

آنکه را خدا زن داد، صبر همه داده.

براي مردم مهم نيست که زن بگيرد يا نگيرد، زيرا در هر دو صورت پشيمان خواهد شد.
اگر زن گناه کرد، شوهرش معصوم نيست.
ــــــــــــــــــــــــــــ

از ترکه می پرسن پرچم دزدان دریایی چه معنی داره ؟ می گه : خوردن کله پاچه تو دریا ممنوع

ـــــــــــــــــــــــــــــ

گر خدا كفيل رزق است غصه چرا

اگر رزق تقسيم شده است حرص چرا

اگر دنيا فريبنده است اعتماد به آن چرا

اگر بهشت حق است تظاهر به ايمان چرا

اگر قبر حق است ساختمانهاي مجلل چرا

اگر جهنم حق است اين همه ناحق چرا

اگر حساب حق است جمع مال چرا

اگر قيامتي هست خيانت چرا؟؟؟

+ نوشته شده در  2007/5/17ساعت 0:32  توسط  Mariama Qeyam مریما قیام  | 

 
به روشناییی سیمای من نگاه مکن
به جان دوست،دلم چو شبان تاریک است
به موج خنده ی تلخم ،فروغ شادی نیست
که این نشاط ،به سر حّد گریه نزدیک است
مبین ظاهر آرام و شادمانه ی من
که با فریب،ز شب،آفتاب سوخته ام
به خنده ام منگر ،با تو راست میگویم:
برای چهره گریان خود نقاب ساخته ام
 
 
ز آفتاب ِ رخ روشنم ،فریب مخور
سپهر خاطر من ابر و دیده من بارانیست
ز روح من که کویر ست ،در دو روزه ی عمر
گر گُلی به در آید،گل پشیمانیست
نگاه من به نگاه بهار می بارد
ولی ورای دو چشمم،هزار پائیز ست
به خنده های دروغین من امید مبند
بدان که جام وجودم ز گریه لبریزست
سکوت میکشدم،خنده روی خاموشم
ولی به خلوت من ،هر نگاه،فریادست
به چهره، صورتکی شادمانه برزدهام
بدین فریب،گمان میبری دلم شادست
 
مرا فریب مده
تو نیز چو منی،ای دوست،ای همیشه غریب
که با خزان زدگی،چهره ات گلستانست
اگر که صورتک از روی خویش برداری
به روشنی پیداست
که فصل عمر تو هم، روز و شب زمستان است
 
 
+ نوشته شده در  2007/4/21ساعت 8:46  توسط  Mariama Qeyam مریما قیام  |