تبليغاتX
حور العین
دنیا خوابی است که اگر آن را باور کنی پشیمان می شوی. مولا علی ع
 

تفاوت واقعی بهشت و جهنم.....فردي از پروردگار درخواست

نمود تا به او بهشت و جهنم را نشان دهد خداوند پذيرفت .

 او را وارد اتاقي نمود كه جمعي از مردم در اطراف يك ديگ

بزرگ غذا نشسته بودند .

 همه گرسنه،نا اميد و در عذاب بودند.

 هركدام قاشقي داشت كه به ديگ ميرسيد

ولي دسته قاشقها بلند تر از بازوي آنها بود،

بطوريكه نميتوانستند قاشق را به دهانشان برسانند!

 عذاب آنها وحشتناك بود. آنگاه خداوند گفت :

 اكنون بهشت را به تو نشان ميدهم.

او به اتاق ديگري كه درست مانند اولي بود وارد شد.

 ديگ غذا ، جمعي از مردم ، همان قاشقهاي دسته بلند .

 ولي در آنجا همه شاد و سير بودند.

آن مرد گفت : نمي فهمم ؟

چرا مردم در اينجا شادند در حالي كه در اتاق ديگر

بدبخت هستند ، با آنكه همه چيزشان يكسان است ؟

 خداوند تبسمي كرد و گفت:

خيلي ساده است ، در اينجا آنها ياد گرفته اند كه

يكديگر را تغذيه كنند .

هر كسي با قاشقش غذا در دهان ديگري ميگذارد،

چون ايمان دارد كسي هست در دهانش غذايي بگذارد .

+ نوشته شده در  2007/6/21ساعت 21:42  توسط  Mariama Qeyam مریما قیام  | 

كاش واژه حقيقت آنقدر با لبها صميمي بود كه براي بيان كردنش

نياز به شهامت نبود

کاش روزی میرسید که زندگی برای من بود

و نه من برای زندگی ،

آن روز که من به پناهی احتیاج داشتم هیچ کس نبود که دستان

سرد مرا بگیرد. ولی امروز در پس پرده ی تردیدم .

نمیدانم روزگار چگونه میگذرد فقط میدانم در حال گذر است.

من گل شقایقی هستم که عشق را فراموش کرده ام شاید هم بی

وفایی روزگار عشق را از من گرفته....!

اما نجوایی از دور مرا به خود میخواند نمیدانم به طرفش بروم یا

از آن حذر کنم هر چه هست زیباست.

+ نوشته شده در  2007/6/17ساعت 22:8  توسط  Mariama Qeyam مریما قیام  | 

نمي دانم من اشتباه مي بينم يا تمام اين ها

واقعيت دارند. چنان فكرم آشفته هست كه ديگر

خوب را از بد نمي توانم تشخیص دهم.

 گاهي اوقات با خود مي گويم

شايد من اشتباه مي كنم و عينك بد

بيني بر چشم گذاشته ام.

دنيا زيبا است و مردمانش زيبا تر از آن . به راستي

چنين است؟

اما چرا من اين گونه فكر مي كنم؟؟؟

كسي هست سوالم را پاسخ دهد؟

+ نوشته شده در  2007/6/10ساعت 16:5  توسط  Mariama Qeyam مریما قیام  | 

پرسید که چرا دیر کرده است ؟

نکند دل دیگری اورا اسیر کرده است ؟

خندیدم و گفتم او فقط اسیر من است

تنها دقایقی چند تاخیر کرده است

گفتم امروز هوا سرد بوده است

شاید موعد قرار تغییر کرده است

خندید به سادگیم آینه و گفت

احساس پاک تورا زنجیر کرده است

گفتم از عشق من چنین سخن مگوی

گفت : خوابی سالها دیر کرده است

در ایینه به خود نگاه میکنم آه

عشق او عجیب مرا پیر کرده است

راست گفت آیینه که منتظر نباش

او برای همیشه دیر کرده است.

+ نوشته شده در  2007/6/8ساعت 22:47  توسط  Mariama Qeyam مریما قیام  | 

 
 
کسی خواهد آمد
 
 به این بیندیش!
 
هیچ پیامی آخرین پیام نیست و هیچ عابری آخرین عابر.
 
کسی مانده است که خواهد آمد.باور کن!
 
کسی که امکان آمدن را زنده نگه می دارد.
 
بنشین به انتظـــــــــــــــــــــار!
+ نوشته شده در  2007/5/30ساعت 13:57  توسط  Mariama Qeyam مریما قیام  | 

 
دلم تنگ است، دلم میسوزد از باغی که می سوزد

نه دیداری،نه بیداری،نه دستی از سر یاری

مرا آشفته میدارد، چنین آشفته بازاری

تمام عمر بستیم و شکستیم،به جز بار پشیمانی نبستیم

جوانی را سفر کردیم تا مرگ،

نفهمیدیم به دنبال چی هستیم   ؟

                   
                                     عجب آشفته بازاریست دنیا

                                     عجب بیهوده تکراریست دنیا

چه رنجی از محبت ها کشیدیم،برهنه پا به تیغستان دویدیم

نگاه آشنا در این همه چشم،ندیدیم و ندیدیم و ندیدیم.

سبک بالان ساحل ها ندیدند،

به دوش خستگان باریست دنیا،

مرا در اوج حسرتها رها کرد،عجب یار وفاداریست دنیا،

                                      
                                   عجب آشفته بازاریست دنیا

                                   عجب بیهوده تکراریست دنیا

میان آنچه باید باشد و نیست

عجب فرسوده دیوار یست دنیا

عجب خواب پریشانیست دنیا

عجب دریای طوفانیست دنیا

                                                                                                          
                             عجب آشفته بازاریست دنیا

                              عجب یار وفاداریست دنیا...
 
+ نوشته شده در  2007/5/29ساعت 13:46  توسط  Mariama Qeyam مریما قیام  | 

 
 
يك زوج در اوايل 60 سالگي، در يك رستوران رمانتيك سي و پنجمين
 
 سالگرد ازدواجشان را جشن گرفته بودند.
ناگهان يك پري زیبا روی سر ميزشان ظاهر شد و گفت:
 
چون شما زوجي اينچنين مثال زدني هستيد
 
و درتمام اين مدت به هم وفاداربودید ،
 
هر كدامتان مي تواند يك آرزو بكند.
خانم گفت: اووووووووووووووووه !
 
من مي خواهم به همراه همسر عزيزم، دور دنيا سفر كنم.
پري چوب جادووييش را تكان داد و انتر منتر ......
 
دو تا بليط براي خطوط مسافرتی جديد و  شيك   QM2در دستش ظاهر شد.
 
حال نوبت آغا بود، چند لحظه فكر كرد و گفت:
خب، اين بسیار رمانتيك هست
 
 ولي چنين موقعيتئ فقط يك بار در زندگي آدم اتفاق مي افتد ، بنابراين، 
بسیار متاسفم عزيزم ولي آرزوي من اين هست
 
 كه همسري 30 سال جوانتر از خودم داشته باشم.
 
خانم و پري واقعا نا اميد شده بودند ولي آرزو، آرزو هست ديگر  !!!
 
پري چوب جادوييش را چرخا ند و.........
 
 انتر و منتر .....

و آقا 92 ساله
 
 شد!
(پيام اخلاقي اين داستان)
 
مردها شايد موجودات ناسپاسي باشند ،
 
 ولي پريها.......
 
مونث هستند !!!!!!!!
+ نوشته شده در  2007/5/28ساعت 15:19  توسط  Mariama Qeyam مریما قیام  | 


تا به حالا فکر کرديد فرق عشق بلبل و پروانه در چيست ؟


بلبل وقتی عاشق گل مي شود داد ميزند فرياد ميزند که من عاشقم

 اما وقتی گل پژمرده شد ولش ميدکند و ميرود سراغ يک گل

ديگر .و اما پروانه ..... وقتی عاشق شمع مي شود آنقدر دورش

 ميچرخد آنقدر دور شمع ميچرخد تا ميسوزد و صدایش هم در

نمي اید........

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

خوشا کابل

خوشا کابل، خوشا آب و هوایش

خوشا پغمان و  باغ با صفایش

خوشا بابر، خوشا دارالامانش

ز آسیبش نگه دارد خدایش

به هر جا میگذارم پای خود را

دل من می تپد هر دم برایش

سرو جانم به قربان وطن باد

هزاران همچو من بادا فدایش.

+ نوشته شده در  2007/5/24ساعت 22:43  توسط  Mariama Qeyam مریما قیام  |