تبليغاتX
حور العین
دنیا خوابی است که اگر آن را باور کنی پشیمان می شوی. مولا علی ع
آنچه نامش را عشق گذاشتم
 
                 هوسی است زود گذر
 
                 شهوتی است بی پایان
 
آنکه او را معشوق خواندم
 
               صیادی است بی رحم
 
               شکارچی است بی رحم
 
           من در این قصای خانه جهان محکومم
 
          تا پروانه ای باشم در حسرت نور شمع
 
 
 
          من در این زندان تنهایی اسیرم
 
         تا عاشقی باشم در پی معشوقی مرده
 
+ نوشته شده در  2007/7/20ساعت 23:10  توسط  Mariama Qeyam مریما قیام  | 

به روی گونه تابیدی و رفتی / مرا با عشق سنجیدی و رفتی

تمام هستی ام نیلوفری بود / تو هستی مرا چیدی و رفتی

کنار انتظارت تا سحرگاه / شبی همپای پیچکها نشستم

تو از راه آمدی با ناز و آن وقت / تمنای مرا دیدی و رفتی

شبی از عشق تو با پونه گفتم / دل او هم برای قصه ام سوخت

غم انگیز است تو شیدایی ام را / به چشم خویش فهمیدی و رفتی

عجب دریای غمناکی ست این عشق / ببین با سرنوشت من چه ها کرد

تو هم این رنجش خاکستری را / میان یاد پیچیدی و رفتی

تو را به جان گل سوگند دادم / فقط یک شب نیازم را ببینی

ولی در پاسخ این خواهش من / تو مثل غنچه خندیدی و رفتی

تمام بغضهایم مثل یک رنج / شکست و قصه ام در کوچه پیچید

ولی تو از صدای این شکستن / به جای غصه ترسیدی و رفتی

کنار من نشستی تا سپیده / ولی چشمان تو جای دگر بود

و من می دانم آن شب تا سحرگاه / نگارت را پرستیدی و رفتی

جنون در امتداد کوچه عشق / مرا تا آسمان با خودش برد

و تو در آخرین بن بست این راه / مرا دیوانه نامیدی و رفتی

کنار دیدگانت چشمه ای بود / و من در پای چشمه تشنه ماندم

تو بی آنکه بپرسی این عطش چیست / ز آب چشمه نوشیدی و رفتی

شبی گفتی نداری دوست من را / نمی دانی که من آن شب چه کردم

خوشا بر حال آن چشمی که آن را / به زیبایی پسندیدی و رفتی

هوای آسمان دیده ابریست / پر از تنهایی نمناک هجرت

تو تا بیراهه های بی قراری / دل من را کشاندی و رفتی

پریشان کردی و شیدا نمودی / تمام جاده های شعر من را

رها کردی شکستی خرد گشتم / تو پایان مرا دیدی و رفتی

 
 
+ نوشته شده در  2007/7/11ساعت 23:18  توسط  Mariama Qeyam مریما قیام  | 

   
 
مردي کنار بيراهه اي ايستاده بود.
 
ابليس را ديد که با انواع طنابها به دوش درگذر است.
 
کنجکاو شد و پرسيد:
 
 اي ابليس ، اين طنابها براي چيست؟
 
جواب داد: براي اسارت آدميزاد.
 
طنابهاي نازک براي افراد ضعيف النفس و
 
 سست ايمان ،
 
طناب هاي کلفت هم
 
 براي آناني که دير وسوسه مي شوند.
 
سپس از کيسه اي طناب هاي پاره شده
 
 را بيرون ريخت و گفت:
 
اينها را هم انسان هاي باايمان که راضي به رضاي
 
 خدايند و اعتماد به نفس داشتند،
 
 پاره کرده اند و اسارت را نپذيرفتند.
 
مرد گفت طناب من کدام است ؟
 
ابليس گفت :
 
 اگر کمکم کني که اين ريسمان هاي پاره را گره زنم،
خطاي تو را به حساب ديگران مي گذارم ...
 
مرد قبول کرد .
 
ابليس خنده کنان گفت :
 
عجب ، با اين ريسمان هاي پاره هم مي شود
 
 انسان هايي چون تو را به بندگي گرفت!
 
+ نوشته شده در  2007/7/6ساعت 19:48  توسط  Mariama Qeyam مریما قیام  | 

پيش از آنكه انسان پا بر زمين بگذارد
 
 خداوند تكه اي خورشيد و پاره اي ابر به او داد
 
و فرمود آي اي انسان زندگي كن و بدان در آزمون
 
 زندگي اين ابر و اين خورشيد فراوان به كارت آيد.
 
انسان نفهميد كه خداوند چه مي گويد
 
پس از خداوند خواست
 
 تا گره ي ندانستنش را قدري باز كند.
 
خداوند گفت اين ابر و اين خورشيد
 
 ابزار كفر و ايمان توست.
 
زمين من آكنده از حق و باطل است.
 
اما اگر حق را ديدي خورشيدت را
 
 به در كش تا آشكارش كني.
 
آنگاه مومن خواهي بود.
 
اما اگر حق را بپوشاني
 
نامت در زمره ي كافران خواهد آمد.
 
انسان گفت من جزبراي روشن گري به زمين نمي روم
 
و مي دانم اين ابر هيچ گاه به كارم نخواهد آمد.
 
 
انسان به دنيا آمد اما هر گاه حق را پيشاروي خود ديد
 
 چنان هراسيد كه خورشيد از دستش افتاد.
 
حق تلخ بود.
 
حق دشوار بود و ناگوار.
 
حق سخت و سنگين بود.
 
پس هر بار كه با حقي رويارو شد آن را پوشاند
 
 تا زيستنش را آسان كند.
 
فرشته ها مي گريستند و مي گفتند
 
حق را نپوشان...
 
حق را نپوشان...
 
اين كفر است...
 
اما انسان هزاران سال بود
 
كه صداي هيچ فرشته اي را نمي شنيد.
 
انسان كفران كرد
 
وكفر ورزيد
 
و جهان را ابرهاي كفر او پوشاند.
 
 
انسان به نزد خداوند باز خواهد گشت
 
و خداوند خواهد گفت
 
قسم به زمان كه زيان كردي
 
حق نام ديگر من بود....
+ نوشته شده در  2007/6/26ساعت 21:20  توسط  Mariama Qeyam مریما قیام  |