در این شبهای دلتنگی که غم با من هم آغوش است
به جز اندوه و تنهایی کسی با من نمی جوشد
کسی حالم نمی پرسد کسی دردم نمی داند
نه هم درد و هم آوایی با من یک دل نمی خواند
از این سرگشتگی بیزارم و بیزار
ولی راه فراری نیست از این دیوار
برای این لب تشنه دریغا قطره آبی بود
برای خسته چشم من دریغا جای خوابی بود
در این سرداب ظلمت نور راهی بود
در این اندوه غربت سرپناهی بود
شب پر درد و من از غصّه ها دلسرد
کجا پیدا کنم دلسوخته ای هم درد
اسیر صد بیابان وَهم و اندوهم
مرا پا در دل و سنگین تر از کوهم
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
اسير
جان ميدهم به گوشه ي زندان سرنوشت
سر را به تازيانه ي او خم نميكنم
افسوس بر دوروزه ي هستي نميخورم
زاري بر اين سراچه ماتمم نميكنم
با تازيانه هاي گرانبار جان گداز
پندار انكه روح مرا رام كرده است
جان سختي ام نگر كه فريبم نداده است
اين بندگي كه زندگيش نام كرده است
بيمي به دل ز مرگ ندارم كه زندگي
جز زهر غم نريخت شرابي به جان من
گر من به تنگ هاي ملال اور حيات
آسوده يك نفس زده باشم حرام من
تا دل به زندگي نسپارم به صد فريب
ميپوشم از كرشمه ي هستي نگاه را
هر صبح و شام چهره نهان ميكنم به اشك
تا ننگرم تبسم خورشيد و ماه را
اي سرنوشت از تو كجا ميتوان گريخت؟
من راه اشيام خود از ياد برده ام
يك دم مرا به گوشه ي راحت رها مكن
با من تلاش كنكه بدانم نمرده ام
اي سرنوشت مرد نبردت منم بيا
زخمي دگر بزن كه نيفتاده ام هنوز
شادم از اين شكنجه خدا را مكن دريغ
روح مرا در اتش بيداد خود بسوز
اي سرنوشت هستي من در نبرد توست
بر من ببخش زندگي جاودانه را
منشين كه دست مرگ ز بندم رها كند
محكم بزن بر شانه ي تازيانه را.